|
در گذر گاه زمان
در گذر گاه زمان گیر کرده ایم .... بعد از یک پیچ تند به انتهای دره ای وسیع افتاده ایم و نمیدانیم چطور می شود که نجات پیدا کنیم ... (سرنشینان اتوبوسی به مقصد زندگی )
رفتیم مشهد دسته جمعی با بچه های دانشگاه علامه ... جای شما خالی دعا گوی همه بودیم مخصوصا شما آقای خسته ۱۳٩۱/٢/٢۸ | ۱۱:٢٥ ب.ظ | نسرین | نظرات ()
گفتم دلم یک لیوان آب انار ترش می خواهد . گفت چشم گفتم هوا کمی سرد است نکند سرما بخوری گفت سرد است اما سرما نمیخورم گفتم زخم خورده ای از من ؟ گفت از تو و تمام لحظاتت زخمم همیشه تازه می ماند اینجا احساس به هیچ نمی ارزد .... گفتگو اسب آبی با آینه
--------------------------
گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم
حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم ۱۳٩۱/۱/٢٠ | ٩:٠٩ ب.ظ | نسرین | نظرات ()
تراوشاتِ ذهنِ یک موجودِ دو پا
_______________________ عید امسال بهتر از هر سال بود جدی میگم چون بی هیچ دلیلی حال خوبی دارم
ایشالله شما هم مثل من بی هیچ دلیلی حالتون خوب باشه وبلاگم خلوت شده دل تنگم ۱۳٩۱/۱/۱٥ | ٥:۱۳ ب.ظ | نسرین | نظرات ()
بله.اینطوری است. یک روزی یک آدمی میآید و تمام قوانین زندگی تان را به هم میریزد. اگر خدا دوستتان داشته باشد، آن آدم را میبینید.میبینید و عاشقش میشوید. و اگر خدا خیلی دوستتان داشته باشد، این عشق را همراه میکند با درد. با غم. غم عمیق. و دنبال این چنین آدمی، 4 بار که سهل است، من چهارصد بار هم میروم!
از وبلاگ زنانه ترین اعترافات حوا
کارت می کشم دائم و هر روز . خرافات از چشمام معلومه ... اما خرافات نیست به خدا انگار تو این طالع بینی ها یه چیزائی هست .... هی بهم میگه تو چرا دقت نمیکنی دختر بزرگ شو .... بزرگ باش مثل همون زمونا که بزرگ تر از اندازه کفشات بودی ۱۳٩۱/۱/٧ | ۱٢:٥٤ ق.ظ | نسرین | نظرات ()
یک نفر ... ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ | ۸:٤٤ ب.ظ | نسرین | نظرات ()
گل گلدون من شکسته در باد (فرهاد شیبانی) ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ٥:۱۱ ب.ظ | نسرین | نظرات ()
لازم به ذکر است پس از توضیحات لازم در ذیل در صورت ایجاد هر سوال از اسب آبی وجود خود کسب اطلاع فرمائید . با احترام مدیریت وبلاگ درگذرگاه زمان ________________________________________________________________
رنگ سیاه شنیدم بعد از هر فصل سرد گرمای دلپذیری میاد ..گرما آروم آرم میاد تا سرما نتونه جلوشو بگیره یواش یواش همه یخ ها رو آب میکنه و داستان همیشگی . اما گاهی داستان غم انگیز زمستان سخت تموم میشه گاهی هرگز تموم نمیشه ... همیشه در بهاری ترین لحظه ها خودشو جا میده .... به انتهای هر جاده ای که رسیدم لحظه های تنهای گرم تنهاتر شد به ابتدای هر سطر که رسیدم نام تو که با آخرین حروف الفباست می شود شروع ... شروع یعنی تولد اما من این واژه را با مرگ درآمیختم محصولم شکست بود و نا امیدی . چه تلخ می شوم چه تلخ و تهوع آور می شوم چه دور می شوم از لذتهای کوچک زندگی چقدر مرگ نزدیک است . __________________________________________________________________
رنگ سپید برف و زیبائی هایش من زاده برفم زاده سرمای تلخ و لذت بخش زاده گلوله های سفید آسمانی من زاده سرزمین سپیدی هستم که کمتر کسی آن را می فهمد من بی رنگم من یکدستم من شاه سفید شطرنجم
۱۳٩٠/٩/٢۱ | ٤:٢٢ ب.ظ | نسرین | نظرات ()
جمله های بالا از فیس بوک آنیما ۱۳٩٠/٩/٢ | ۸:٤٤ ب.ظ | نسرین | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. | ||