در گذر گاه زمان

لازم به ذکر است پس از توضیحات لازم در ذیل در صورت ایجاد هر سوال از اسب آبی وجود خود کسب اطلاع فرمائید .

با احترام مدیریت وبلاگ درگذرگاه زمان 

________________________________________________________________

 

رنگ سیاه

شنیدم بعد از هر فصل سرد گرمای دلپذیری میاد ..گرما آروم آرم میاد تا سرما نتونه جلوشو بگیره یواش یواش همه یخ ها رو آب میکنه و داستان همیشگی .

اما گاهی داستان غم انگیز زمستان سخت تموم میشه گاهی هرگز تموم نمیشه ... همیشه در بهاری ترین لحظه ها خودشو جا میده ....

به انتهای هر جاده ای که رسیدم لحظه های تنهای گرم  تنهاتر شد 

به ابتدای هر سطر که رسیدم نام تو که با آخرین حروف الفباست می شود شروع ...

شروع یعنی تولد اما من این واژه را با مرگ درآمیختم محصولم شکست بود و

نا امیدی .

چه تلخ می شوم 

چه تلخ و تهوع آور می شوم 

چه دور می شوم از لذتهای کوچک زندگی 

چقدر مرگ نزدیک است .

__________________________________________________________________

رنگ سپید 

برف و زیبائی هایش 

من زاده برفم 

زاده سرمای تلخ و لذت بخش 

زاده گلوله های سفید آسمانی 

من زاده سرزمین سپیدی هستم که کمتر کسی آن را می فهمد

من بی رنگم 

من یکدستم 

من شاه سفید شطرنجم 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط نسرین نظرات () |


شمشیر های کُند شده ام را غلاف می کنم
چیزی برای جنگیدن وجود ندارد
چیزی برای جنگیدن وجود نداشته و نخواهد داشت...
تمام درگیری هایم...با خودم بود...حیف!
جواب سال های از دست رفته ام را چه دهم؟

 


باشه...هر جوری بخوای..هر جا بخوای و هر وقت بخوای،سیرابت میکنم.
اگه همینو ازم می خوای،کاش خیلی خیلی خیلی زود تر از اینا بهم میگفتی تا من این همه برای همراه بودن باهات نمی دویدم.
تازه داره دستم میاد ما یه نقطه،قد یه نفس تازه کردن...مثل ابتدای یه دو راهی
بیشتر با هم کار نداریم.....بیشتر با من کار نداری

 


پ.ن:دلت برایش تنگ شده
کاش می شد...امشب...به اندازۀ یک سیگار با او باشی!

جمله های بالا از فیس بوک آنیما 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط نسرین نظرات () |

 

یا سبّوحُ و یا قدّوُس

مدیریت زمان یعنی همیشه بهار بمانی حتی اگر برف بارید حتی اگر زمین پر شد از سنگهای ریز و تیزو برنده

دوست دارم امسال هدیه تولدم برف باشه برفهای ریز و نرم

امروز حس کردم خیلی خیلی خیلی خالی ام .... انگار هیچ حرفی حتی سلام به زبانم نمی چرخید ....

سعی میکنم شاد باشم اما با شاد بودن فاصله دارم :)

امروز انتهای هر خیابونی یه دور برگردون بود به سمت گذشته های دور با بیلبوردهائی از خوابهای ترسناک کودکی یه خیابون تاریک و بارون زده خیابونی که تنها خودم بودم و یه سایه که همه جا دنبالمه

تقدیم به دوست خوبم مریم که گاهی اینجا رو نگاه میکنه :نه همین لباس زیباست نشان آدمیت عزیزم از گشت ارشاد نترس اونا یه مشت احمق خاکستری ان بهشون توجه نکن بوس.

پ.ن : هیچ وقت اربتاط دوستی یه دخترو  پسر برام قابل درک نبوده ..خب که چی !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط نسرین نظرات () |


 حرف بزن نزار که من،توُ این سکوت جون بدم

 نـزار دل شکــستمو،به این و اون نشــون بدم

 برو ولی بخاطرم، دلت رو ساده جا بزار

 برو ولی محض خدا ، میون جاده کم بیار

 میــری و ردپـای تو برای مُــردنم بسه

 حتی خیال تو شبا،به خواب من نمیرسه

 کجا برم بدون تو،کجای جاده روشنه؟

 کجای شب تو بامنی،کدوم ستاره ی منه؟

 کجا برم که گم نشم توُ قصه های سرنوشت!

 بدون تو جهنمه تموم جاده تا بهشت. . .

 همیشه فــکر رفتنت رو خنــده هام یه خـط کشید

 شروع قصه مون نوشت،قصه ی ما به سر رسید

 حالا که فکر رفتنی بــرو ولی فقـط یه بار

 بشو پری ِ قصه و، توُ خواب من قدم بزار

 ببین که حتی خواب من،بدون تو چه ساکته

 شــبا بیــداره منتظــر،نشسته چش بـراهته

احمد امیر خلیلی

یه روزی هر قصه ای به آخر میرسه و همیشه انگار کلاغه به خونش نمی رسه ..... انگار تو هر قصه ای وقتی میریم بالا دوغه وقتی میایم پائین ماسته...گاهی آخر بعضی قصه ها خیلی سخته ...انگار داری بند بند وجودتو ازدست میدی انگار واسه تو خیلی مهم نیست کسی بدونه که قصه ای داری یا نه فقط می خوای تموم نشه ..... اما شنیدم قشنگی قصه ها به همینه که کلاغه به خونش نرسه... ( سه تا نقطه حرفهای نگفته است)- ---------------------------پایان

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط نسرین نظرات () |

جلوتر نیا!
خاکستر می شوی 
اینجا دلی را سوزانده اند...!!

_______

به آسمون نگاه میکنم ...ابرها مثل زندگی من پر شدن از پازل های جدا جدا و پراکنده ...خیلی سخته کنار هم بذارمشون انگار دارن هر لحظه از هم دور تر و دور تر میشن 

دوست ندارم جای اون ابرها باشم....دوست ندارم توی آسمون آبی، آبی مثل چشمهای مهربان یک دوست سرگشته و مبهم باشم.... کاش آسمون آبی نبود ...!کاش ابر نبودم ....! ابر که باشی محکومی به باران ....

________

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد …
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد …

__________

 

  شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب؟


                              پشت ستونِ سایه ها روی درختِ شب

                              می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب


                                                   می دانم آری نیستی اما نمی دانم

                                                    بیهوده می گردم به دنبال ات چرا امشب؟


            هرشب تو را بی جستجو می یافتم اما

             نَگذاشت بی خوابی به دست آرِم تو را امشب


                                ها....سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف !

                                ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب


                                                 هر شب صدایِ پایِ تو می آمد از هر چیز

                                                 حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب


                                                           امشب زپشت ابرها بیرون نیامد ماه

                                                           بشکن قُرق را ماه من بیرون بیا امشب


              گشتم تمام دنیا را یک نَفَس هم نیست

              شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب


                             طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

                             باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب


                                              ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

                                               آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

 

 _____________

با امیدی گرم و شادی بخش 
با نگاهی مست و رویایی 
دخترک افسانه می خواند 
نیمه شب در کنج تنهایی 

 برگه های تاروت هر روز یه حرف جدید میزنه 

دلسرد نشو از عشق... 

پ.ن:به قول دوس جون محیا پی نوشت میگم ....این روزا دنیا واسم یه رنگ دیگه ای داره ....در نهایت جدیت دارم همه چیزو به شوخی میگیرم ......شنیدی میگن طرف زده به سیم آخر چرند می گه ؟

  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط نسرین نظرات () |

درست زمانی که پائیز میشه یادم میوفته که پائیز همون بهاری است که عاشق شده ..... وقتی که برف میاد یادم میوفته برف همون پوستین گرم و سفیدی است که تن عریان عشق ویرانگر را می پوشانده ..... آره انگار جمله ام جور نشد ..... این روزا که برگا آروم آروم روی آسفالت های بی رحم تهرون لیز لیزک بازی دارن جمله های منم مفهومی نداره حتی برای خودم !!!! 

گاهی سعی میکنم خوش بین باشم و بدبینی رو بذارم تو کوزه پر از سرکه تا هفت ساله بشه اما حیف که نمیشه ...... 

روزهای سخت زندگی همیشه پر خاطره و از بهترین روزهای عمر آدم است ....روزهائی که دوست نداری تکرار بشه اما دوستشون داری چون بند بند وجودت مثل همون برگهای پائیزی زرد شدن و ریختن روی آسفالتهای خیابونی که داری در مسیر مستقیم میری !!!!

 

 

آدم ها این روزا زیادی بی رحم شدن 

انگار همه با هم طناب دار آرزوهامو می بافن 

همون جور که طناب می بافن با نیشخندی از دندونهای زرد و 

گونه های برجسته به چشمهای بی رمق من نگاه می کنند

اینقدر میدونم که هیچی نمیدونم ( به قول اون فیلسوف جون)

اینقدر دلم از آدمها گرفته که حوصله متفاوت بودن ندارم 

حرف دل تنگی همیشه تلخه 

کاش دنیای من یه روزی مثل کارخونه شکلات سازی شیرین بشه 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط نسرین نظرات () |


حتما قرار شاه و گدا هست یادتان 
آری همان شبی که زدم دل به نامتان
مشهد ، حرم ، ورودی باب الجوادتان
اقا دلم عجیب گرفته برایتــــــان ... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط نسرین نظرات () |

چند روز پیش استاد جان پرسید فرق شیزوفرن و اسکیزوفرن چیه ؟

با همون اعتماد به نفس کاذب بازم دستمو بردم بالا تا به یه سوال دیگه استاد پیروز مندانه جواب بدم ...گفتم : فرقشون در نوع و میزان توهمشونه !!! 

اما استاد گفت ( البته فکر کنم دلش برام سوخت که یه وقت ضایع نشم جلو هم کلاسی هام ) گفت خب از شما میگذریم ......سوال ( اما من حتم دارم  این دوتا با هم فرق دارن ) 

خلاصه شاگرد خوشگل زرنگ کلاس گفت استاد هیچ فرقی ندارن شیزوفرن فرانسویه اسکیزوفرنه مثل این که ترکا به قرمه سبزی میگن گرمه سبزی اینم حکایت همونه تعجب

در سوال بعدی استاد که به گروه در مانی ( تخصص اینجان جان ) مربوط می شد من پیروزمندانه جواب دادم اما از اونجا که خیلی تواضع به خرج میدم آخر صحبتهای گوهر بارم گفتم نمیدونم ...همین خانم آلنیلام جان کربلائی بغل دستم نشسته بود در گوشم گفت دیوونه( خوب) گفتی چرا میگی نمیدونم !!!!

دچار یه جور گسست شخصیتی شدم ....هم خیلی میدونم هم نمیدونم دانشجوی ترم آخر مشاوره از دانشگاه وزین و عظیم و ..... علامه طباطبائی ام و تو دو سه تا کلینیک کار کردم و مشغولم ....یه مطبی هم چند وقتی از سر حماقت رفتم ....خلاصه هر جا میشد آویزون شدم ...کلی کیس دیدم گروه درمانی گذاشتم ....حتی پا تو کفش ترک اعتیاد کردم اما واقعا نمیدونم دقیا جان هالند چی میگه ...یونگ حرف حسابش چیه ...این فروید فلان فلان شده بلاخره از یهودیت گفته لیبیدو یا نه یه چیزائی حالیش بوده ...

ای بابا یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده عینک

 

محیا جان گل بانو چند ساعت پیش اس ام اس داد که تو راه کربلاست !!! یعنی بلاخره به دست آمریکائی ها شهید میشه ( زبونم لال )نیشخند

 

من در نهایت نفهمیدم شیزوفرن و اسکیزوفرن فرخشون ( فرخ با فرق خیلی فرق داره حتی با فرغ هم فرق داره )در چیست؟

پی نوشت به سبک دوستان: این محاله این فقط یه اشتباست

                                        عشق من پاکه مثل فرشته هاست

عشق من اهل زمین نیست میدونم

عشق من هدیه ای از سوی خداست

یه کم فمینیست بودم که اونم دیگه ندارم ...شدم مثل دخترای ساده با آرزوهای سطحیو کوچیک .... ستاره ها این روزا خیلی بهم نزدیک شدن ..... حتی گاهی اونقدرساده و ابتدائی فکر میکنم که خودم تعجب میکنم ..... هیچ وقت فکر نمیکردم این قدر زندگی ساده و راحت باشه 

 

خسته ام از جون من این شب تاریک چی می خواد
ازدو روز عمر آدم این صلح باریک چی می خواد
وقتی آدم با خودش اینهمه بیگانه می شه
دیگه از من آشنای دور و نزدیک چی می خواد
آسمون تا یادم قصه غم ها رو می گه
بی سرانجامی و بد عهدی دنیا رو می گه
بی سرانجامی و بد عهدی دنیا رو می گه
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط نسرین نظرات () |

Design By : Night Melody